Tuesday, June 21, 2016

سروده هایی از محسن رجب زاده

گفتمان سیاسی اجتماعی

*****

سروده هایی از محسن رجب زاده
************

من علی هستم مانده ایم تنها من و لیلا
یادم آید آن روز غمگین
باد می آمد ولی سهمگین
زمین در زیرمان لرزید
خانه های اغنیا رقصید
ولی اینجا خانه های اکثر مردم
ویرانه بود، ویرانه  تر گردید
صداهایی می آید
 به گوشم می رسد  
زنی را زنده از گورش بر آوردند
دویدم سوی آن شاید
آری آری مادرم انجاست
چهره اش خاکی
چشمها محزون
دستها زخمی
به روی گونه اش
رودی روان از گل
من و لیلا را پیش میخواند
و سخت در آغوش خود میفشارد

محسن رجب زاده 


 1396.8.25

******
زندگی

سروده ای جدید از محسن رجب زاده

زندگی پر فراز و پر نشیب

زندگی پر پیچ خم ؛ پر غوغاست

لیک باز هم زندگی؛ بس زیباست

آنقدر زیباست این یکسویه راه

که برایش میتوان

پایان دهی این راه را

آنکه مرد از عشق

نمیرد بر عبس

آتشی گردد بسوزاند قفس

ره گشاید

ره نماید جملگی خلق را

چون شقایق

یکسره گلگون نماید دشت را

یکسره گلگون نماید دشت را


6.11.2017
محسن رجب زاده
********

*******
سروده ای تازه از محسن رجب زاده


تو را چون میشود سایه !؟



گر که در اوج جوانی    
پشت پا بر هوس دنیا زده ای
پس تو را چون شده است
که پیرانه سری
گرد هوس میگردی
بس که اوضاع جهان
درهم و نا موزون است
تو جوابی نیافتی
تکیه بر شیخ کلید دار زده ای
تو گفتی در درون سینه این گربه غمبار
بخاک خفته هزاران ارزوی پاک
کنون بر خونهای خشکیدست که میرقصی
و با جد سعی بر ان مینمایی تو
که تا شاید بتوانی
خون را ز دست و چهره ان دشمن غدار بزدایی
درون سینه این گربه غمبار
هوا دیریست زمستانیست
هوا برفی و بارانیست
ندیدستی که در این دولت تدبیر
کارگر را به جرم
خواستن حقش
برای ارزوهایش
به زیر ضربه شلاق میگیرد
این گزمه غدار
ندیدستی معلم را به جرم
داشتن دندان و بی نانی
به مسلخ میبرند اینک
تورا چون میشود سایه
تو را چون میشود سایه
کلیدی را که دیدستی
برای باز کردن قفلهای بی داد نیست
برای بستن چشم بزرگان است
برای محو تاریخ
برای بستن گنجه های خاطرات و یاد دورانست
تورا چون میشود سایه
نمی دانی هرانکس باد میکارد
به ناچار بایدش روزی
درو بنماید طوفان خود کاشته
تو را چون میشود سایه



محسن رجب زاده 3/3/96



یابنده ی گل از نیش سر خار نترسد

عاشق به عدالت از سوزش شلاق نترسد

آنکس که شود پیرو پویان

از آتش تیر یا که گل دار نترسد

محسن رجب زاده،
سالگرد کشتار زندانیان سیاسی

25/5/95

******
آزادی

بر فراز کوهساران صخره ها یک شاه باز

بهر روزی کرده بودش پرواز

درمیان اوج پرواز خویش

تکه رانی بر درخت آویخته دید

شیرجه زد اوسوی طعمه رو نمود

با عملکردش به سرعت نیز فزود

تا که بر ران آمدش ناگه فرود

یک رسن افتاد رسن هایی فزود

در میان تور خود را بدید

این مصیبت بهر روزیش آمد پدید

از غمش هیچ سوی طعمه نرفت

کین بلا ازبهر آن بر وی برفت

این سو آن سو درون تور پرید

در میان دست صیاد خود بدید

در میان دست صیاد خویش

این سخن گفت با غم و یک دل ریش

جان شیرین است و آن طعمه لذیذ

لیک آزادی گواراتر عزیز

لیک آزادی گواراتر عزیز

محسن رجب زاده
 27/5/95
............................................

گر مرد رهی چوسان چون باید رفت

عیار وار حلاج گون باید رفت

چون مزدک و یاران دلیر

از پای فتاده واژگون باید رفت

محسن رجب زاده 
30/5/82
............

*******
سروده های انقلاب
 محسن رجب زاده



تقدیم به ترانه موسوی جان شیفته ای که در مرداد ماه توسط اطلاعات سپاه دستگیر وبعد از تجاوز وحشیانه و دسته جمعی پیکر نازنبنش را در حالی که زنده بود در جاده کرج قزوین سوزاندند


به نام نامی مردم به نام آرمان و آرزوهای طلايی رنگ و نورانی
به توای دشمن مردم آی خونخوار
آی جلاد
منم من دختری آزاده از ایران
من  ترانه
یک نشانه از هزار بی داد
گر به خشم دامنم آلوده اید
یا که از ترس پیکرم سوزانده اید
چه توانید کرد با رقص بین باد و تنم
می برد هر سو بی گمان خاکسترم
هم ز خاکستر، هم از خون ندا
می رسد هر دم به گوش آوای ما
ای وطن
آزاد و از بند رها می خواهمت

20 مرداد ماه 1388
تقدیم به ترانه موسوی



**************
سروده های انقلاب
اشعاری از محسن رجب زاده

عشق
از کودکی خود عشق را دیده ام
من عشق را دیده ام در درد  کارگر
من عشق را دیده ام در درد رنجبر
از درد کارگر از رنج رنجبر سودها برده اند دستان همچو پر
من عشق را دیده ام در دستان زبر و سخت
من عشق را دیده ام در پای روی تخت
من عشق را دیده ام در سر کنار دار
یا مرگ دلاوران در گور خاوران
من عشق را دیده ام
در کوچه های عشق تارها تنیده ام

سالگرد کشتار زندانیان در تابستان 67
 *****
بازگشت

ز پنهان گاه زندانهای خاموش و خزان دیده
 بسویت باز خواهم گشت
تو را با دست سوی خویش خواهم خواند    
 تو را فریاد خواهم کرد
من اکنون قطره های ریز اشکی را
که از هجران من چون بال زنبوران می ریزند
بروی غنچه چشمان تو احساس خواهم کرد
من اسفنج کبود ابر را لمس خواهم کرد
و زان آبی بروی آتش هجرانت خواهم ریخت
سپس آهنگ دیدار تو خواهم کرد
من از تاریکی زندان و از تنهایی سلول
سخن آغاز خواهم کرد
من از پاها  بروی تخت
من از قبر و قیامت ها سخن آغاز خواهم کرد
من از یاران از آن یاران بی باک کنار دار
من از لیلا خشایارها من از بابک غفوریها
و از ان یاوران  مردم دردمند
سخن آغاز خواهم کرد
سخن اغاز خواهم کرد
شهریور 62  انفرادی گوهر دشت

 ******
چه می گویید؟

چه می گویی
زمستان رفت واینک از پی اش بهار آمد
چه می گویی
صدایی گر شنیدستی صدای زجه سرما و دندان است
صدایی گر که می آید
صداهایی چه دلگیر است
صدای مرده خواران فرومایه به نخجیر است
صدای غرش شلاق و زنجیر است
معلم را به جرم داشتن دندان و بی نانی
به مسلخ می برند امروز

*******************************
******************
**********
******

گفتمان سیاسی اجتماعی